زمستان شهریار

 

زمستان
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را


ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را


به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید
که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را


به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را


طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید
که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را


به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را


به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود
کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را


نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم
چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را


به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را


به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم
که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را


به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را


حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس
که می گیرند در شهر و دیار ما گدایان را

                                                               شعر از شادروان :محمّـدحسین شهریار

غزل مشفق کاشانی


غزاله های غزل


خزان عمر مرا نوبهار باید و نیست
بهار عاطفه را برگ و بار باید و نیست


به جز دو دیده ی اختر فشان که من دارم
نشان ز اختر شب زنده دار باید و نیست


غزاله های غزل در کمند بی هنری است
دلی به داغ غزل داغدار باید و نیست


چراغ صاعقه ، فانوس آفتاب شکست
شهاب بارقه در شام تار باید و نیست


نفیر زاغ و زغن ، در چمن نباید و هست
صفیر مرغ غزل خوان ، هزار باید و نیست


کبوتران سحر را نشان چه می جویی؟
که روزنی به شب انتظار باید و نیست


مرا به غربت آیینه ها چه می خوانی؟
که دل چو آینه ی بی غبار باید و نیست


به روزگار ، که عمرم تباه گشت و هنوز
فراغ خاطری از روزگار باید و نیست


مشفق کاشانی

نیست - بی تا امیری نژاد

نیست !


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست


می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست


باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟
باز می خندم که ”خـــــیلی "... گرچه ...می دانی که نیست


شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست


چشم می دوزم به چشمت ، می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟


وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم : نرو... 
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست


می روی و خانه لبریز از نبودت می شود
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست
.
رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست  


                                   شعر از : بی تا امیری نژاد