تا به کی؟

 


خسته ام از غربت تو، گفته بودم بارها
از تبار خستگانم،بشکن این هنجارها


تا به کی صبر و صبوری در به در دنبال تو
خسته ام از بی قراری پشت این دیوارها


خواستم در خانه ات پیدا شوم ، با یک غزل
می زند سیلی به من هر لحظه این اشعارها


می کشیدم دست ها بر خرمن گیسوی تو
گاه گاهی می شوم دل تنگ آن دیدارها


بیشه ها خالی ز آهو یار من ،ترسم، شوم
در میان این هیاهو طعمه ی کفتارها


مهربانی کردم و نا مهربانی ، ای حبیب
گفته بودی از محبت می شود گل ،خارها


شاعر :حبیب رضایی پور
یازدهم اسفنذ 97